تبليغاتX
لاکی جون

نگریستن به قسمتی از زندگی که گذشت، شادی به همراه دارد یا نگاهی به حسرت ؟!!

·         خداوند آن قدر مهربان است که غفلت داریم ...

من که خیلی خوش حال دارم  فراوان بَبَیتی با هورای مخلوط . . .

چه زیباست همه چیز !

چه دیدنی های جالبی!

چه صداهای دل نشینی!

آغــــّـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوم!

من الآن مفتخر به دریافت سر دوشی گشته ام !! از دست عالی جناب تازه

چند بار هم !!!!!!!

 

جای یک عکس

 

 

صدای زنگ تلفن در یک روز گرم تابستان !

سلام بابایی !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

تلو تلو خوردن های شبانه برای رفع نفخ شکم به وضع خوابالود ... مواظب دیوار و زیر پات باش پدر !!!!

پی نوشت : قسمت بشه ایشالاه

پی نوشت بعدی: میرزا . . . چشم در راهی ات را می کشم تا بیایی و دوتایی خونه رو بزاریم رو سرمون!!

 

+ ریخت وپاش شده در  جمعه 23 مرداد1388ساعت 5 بعد از ظهر  با رد نیکسا  | 

چی بگم ؟!

 بعد از یک فراز و نشیب نسبتا“طولانی اتوبوس ما رسید به بابلسر.

تا پیاده شدیم و وسایلمون رو گذاشتیم سر جاهاش اونم به زور مربی‌هامون، دیگه شد موقع بازی در سالن، شام و حالا دیگه لالا...

هوا دیگه تاریک شده بود.

رفتم سراغ چمدان محترم و البسه را با یک جَنگول مَنگولِ خاصی عوض کردم. دیدم آخیش مامانم به فکر همه چیز بوده و کم وکسری ندارم . . . خدا خیرشون بده، دستشون هم درد نکنه. مامان گلم!

یک عدد تشک، یک عدد ملحفه برای رویه‌اش، یک عدد ناز بالش و در آخر هم یک پتوی خوشگل و گوگولی. از اونایی که خوابیدن زیرش دوست داشتنیه!!!!

یه نگاهی کردم به بقیه دوستام، از بزرگ و کوچک، دیدم که چه به سختی دارن می‌خوابن . . .!

بعضی‌هاشون روی زمین فقط با یه روانداز، عده‌ی کمی هم رفته بودن تو کیسه (مثل کانگرو!) و برخی دیگه هم .  .  .  آخی طلفکی‌ها!!!!

شب گذشت و بعد از یک خواب راحت اون هم روی تشک خودم (مال تخت خوابم !) صبح فرا رسید...

جونم براتون بگه که بعد از مسواک، شست و شو، ورزش و تعویض لباس‌های خواب وقت جمع آوری وسایل شد ....

چشمتون روز بد نبینه که نبینه !!! اوخ اوخ

جمع کردنش که کاری نداشت . با یک زحمتی کشون کشون همش رو ریختم تو چمدون به ترتیب مخصوص به خودش بعدش هم در چمدون رو بستم ...

ای بابا چرا بسته نمیشه؟؟!!

هر چی زور زدم نتونستم که نتونستم .... یاد داستان چغندر پر برکت افتادم !! البته برعکسش.

دیدم که زورام کاری نمی‌کنه، رفتم روی چمدون به حالت پریدنی. حالا نپر، کی بپر!

صدای خنده‌هایی به طرز فجیع و قهقه گونه حواسم رو به خودش جلب کرد ...

بله آقایون مربی بودن! بنده هم شده بودم فیلم سینمایی حضرات! واقعا که! کلی دمق شدم. عوض کمک دارن های‌های می‌خندن !!!

بالاخره دل جناب مدیر بسوخت شد و به کمک شتافید . . .  بنده هم از خجالتشون تو دریا در آمدم، با آویزان شدن به گَل و گردن که جای پنجولکانم بماند و سوزشش را نفراموشیدند.

خدا مرا ببخشاد....

 

پی نوشت : چه روزگارانی !

 

+ ریخت وپاش شده در  چهارشنبه 2 اردیبهشت1388ساعت 9 بعد از ظهر  با رد نیکسا  | 

                                                                                    

 

 

 

دچار سایق های فیزیو لوژیک شده ام..

 

 

 

 

 

دلم قیلی ویلی دارد.

    یک جور مرموزی خاص.

       چه قدر ما از یاد خدا غافلیم!

                   ناشناخته ی ناشناخته.

 

 

 

+ ریخت وپاش شده در  جمعه 25 بهمن1387ساعت 3 بعد از ظهر  با رد نیکسا  | 

 

صدای قافله به گوش می رسد . بوی محبّت و مهربانی به مشام می رسد . دل ها به سویی کشیده می شود .کشیده که نه ! کنده می شود:

« السّلام علی الحسین»

نوای دل انگیزی که هر شیفته ای را به خود مجذوب می کند و زمزمه گر می شود که :

« انا مجنون الحسین»

و چه زیباست در مسیری که چشم بر آن دوخته اند گام بر داریم و کوتاهی نکنیم:

« انا غیر مهملین لمراعاتکم ولا ناسین لذکرکم»

دوست داشتیم که در آن دیار برای کمک می شتافتیم ونوای :

« هل من ناصر ینصرنی»

را لبیک می گفتیم و به طوف حریم یار می رسیدیم :

« لبیک الّلهم لک لبیک»

خدا نکند که ما شرمنده باشیم و رو سیاه. که ای کاش دست یافتنی بود:

« یا لیتنا کنّا معکم فانفوز فوزا عظیما»

دریغ را بر خود غالب نیابیم و مشتاقانه به یاری فرزند کربلا با اراده ای آهنین و اعتقاد قلبی رهسپار شویم که:

« یا ایّها العزیز مسّناو اهلنا الضّرو جئنا ببضاعة مزجاة»

و ای غایب ازنظر به خدا می سپارمت و

« عجل لولیک الفرج»

را ورد هر لحظه ام می کنم .

و از آن بزرگوار می طلبم که تربیت من را ازدست خویش هیچ گاه رها نسازد که :

« وا مصیبتا»

بابی انت و امی

حسين آرام جانم .... حسين روح و روانم

 

پی نوشت اوّل:چند وقتی نیومدم تا بنویسم. البته شرمنده ی دوستان هستم،که کلی محبّت دارند .واقعا می گم و اصلا هم اهل چاخان نیستم .

می خواستم مابقی داستان رو بنویسم که با ماه محرم و حال و هوای اون روبه رو شدم . اگه اجازه بدین بعد از ایام سوگواری تعریف کنم .

ممنونم .

پی نوشت دوّم: دعای مخصوص،یادتان نرود.

 

+ ریخت وپاش شده در  پنجشنبه 19 دی1387ساعت 10 بعد از ظهر  با رد نیکسا  | 

پدر آمد، پدر با چند پاکت ميوه آمد، آن هم خندان

آخيش خيالم راحت شد

که بازم مثل هميشه خستگي کار پشت در خانه مانده است و تو نيامد . . .

از دست اين شريکاي بد و بدجنس آدم نما-اه

خلاصه دل دل تو دلم نبود چه حرفايي بين زن و شوهر رد و بدل شد {به تربيت اوناييش که مربوط به من مي شد و   اردو }

پدر آمد، پدربا يک عالم حرف آمد، پدر . . .

چه اتفاقي قرار بيفته يعني چي ميخوان بگن .... يا خدا !

خوب پسر عزيزم بگو از مدرسه چه خبر ؟

يعني کدوم کارم قرار الان بياد سدﱠ راه تهران شمال قرار بگيره ؟ نکنه با پسر داييم که رفتيم خريد تو راه بي اجازه بستني گرفتيم!؟نکنه با دختر عموم که تو حياط باعچه رو کندگي کرديم !!؟؟...

انگار منتظر اين حرف نبودم يک دفعه مثل يک بمب ساعتي کوچک و ناز ترکيدم و

. . .

شروع کردم به شيرين زباني .........

(پدري جونم مي دوني مدرسه امروز چه اتفاقي افتاد ؟ جونم براتون بگه معلممون اومد گفت قرار گل هاي مدرسه رو دسته گل کنيم و بريم با هم هواي دلپذير شمال رو اسنشناق کنيم تا شادابي و طراوتشون معلوم تر بشه !!!!) 

خوب الآن من و مامانت بايد برگه ي رضايت نامه ات رو امضا کنيم درسته ؟

بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــعلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه!!!

ميداني اين کار يعني چي؟

خوب اا .... مممم ... يعني از من راضيين ديگه منه به اين گلي ....

آفرين، درست گفتي چون تو هم خيلي خوبي و حرف گوش کن اجازه ميديم که به زيارت دريا بروي ...

من به دريا می روم هورا هورا (ريتميک خوانده شود)

چه دريايي! چه شمالی! چه هوايي! چه سفری !

پی نوشت 0:يک خاطره هم از رامسر ... می گويم حکمنت!!!

پی نوشت‘0:باز هم انتظار!!!

پی نوشت‘‘0:دوستتون دارم؟!

پی نوشت 1:ادامه دارد . . .

 

+ ریخت وپاش شده در  سه شنبه 21 آبان1387ساعت 10 بعد از ظهر  با رد نیکسا  | 

 

یک هیجان خاصی داشتم.اصلا دل تو دلم نبود.

نمی دونستم آیا منم جزآن هایی هستم که رضایت نامه می گیرند یا نه ؟

یک هفته ای می شد که سر کار بودیم  خیلی طفلکی  بودیم  . . .

بابا چی از جان بچه ها می خواهید؟ این قدر جان به سرشان می کنید ؟!!!!

بالاخره آن روز موعود فرا رسید یک نامه هم به من دادند . . .

دیگر خودم را هم نمی شناختم  از خوش حالی نفهمیدم تو سن 7 سالگی چه جوری رسیدم خونه ..

کل راه را دویده بودم ... نامه از دستم جدا نشده بود ...

پله ها رو چند تا چند تا نتوانستم بروم بالا چون قدم نمی گذاشت . . . وای خدای من آخر سر رسیدم زنگ در را زدم و رفتم داخل خانه . . .

مامان مامان کجایی؟ مامان مامان مامان . . . !!!

اوه چه خبرت است مگر سر آوردی عزیزم  . . .

نه رضایت نامه آوردم مامانی خوبم . . . زود باشید امضا کنید !!!!

برای چه و کجا می باشد ؟؟

می خواهند ما دانش آموزان خوب را به سفر شمال (رامسر)ببرند و باید فردا ببرم  . . .

فردا آخرین مهلت است ؟

آخی الهی قربان پسر گلم بروم . . . باعث افتخار من و پدرت شدی  . . .

پس زود تر امضا کنید تا داخل کیفم بگذارم  که یادم نرود و صبح به معلم مان تحویل دهم  . . .

خوب عجله نکن نازنینم بگذار تا پدرت هم بیاید و آن وقت امضا می کنیم . . .

ا ...... چرا ؟؟؟؟؟

شاید پدرت حرف دیگری داشته باشد . . .!!!

زودتر برو تکالیفت را بنویس تا به پدرت بگویم برگه را امضا کند . . .

چشم ..............

کارهایم را به سرعت و دقت خاصی انجام دادم، کیف فردایم را هم چیدم و مرتب کردم ...

یادم رفت بگویم البسه ام را هم مرتب کرده و در کمد لباس ها قرار دادم ...

ساعت به کندی می گذشت تا این که زنگ در به صدا در آمد با مدل خاص همیشگی  . . .

هورای عجیبی در دلم داشتم تا درب خانه باز شد و  .........

 

پی نوشت : ادامه دارد . . .

 

 

+ ریخت وپاش شده در  سه شنبه 23 مهر1387ساعت 10 بعد از ظهر  با رد نیکسا  | 

دری در حال باز شدن است که نسیمش خنکایی دارد عجیب .

ندایی می آید :کسانی که می خواهند باز گردند، طاهر گردند،

از زنگار ها خسته شده اند و تصمیم به مبرّا شدن گرفته اند:

لبیک گویند

و خود را در دریای رحمت مستغرق نمایند.

پروردگارا از دست ندهم این گاه را

۩ خوشا به حالتان، ای خوبان بهره مند

۩ خوشا به زمزمه هایتان

۞ الهي قلبي محجوب و نفسي معيوب و عقلي مغلوب و هوائي غالب و طاعتي قليل و معصيتي كثير و لساني مقرّ بالذنوب. فكيف حيلتي يا ستار العيوب و يا علام الغيوب و يا كاشف الكروب، اغفر ذنوبي كلها بحرمة محمد و آل محمد يا غفار يا غفار يا غفار برحمتك يا ارحم الراحمين.

ما را هم ببخش

پی نوشت ۱: http://i35.tinypic.com/303im3p.jpg

پی نوشت۲ :بهار الهی، اللهم و ربنا گوارایتان

پی نوشت ۳ : افطار دعوت کنید با اشتیاق می آیم . (یواش به نوبت یکی یکی)

+ ریخت وپاش شده در  چهارشنبه 6 شهریور1387ساعت 9 بعد از ظهر  با رد نیکسا  |