
ولادت امام خوبی ها بر شیفتگانش مبروک .
فدای آن آقایی که جای بوسه ی عمو علی اکبر بر گونه اش حک شده است .

هیاهوی روزمرگی نفس را به شماره آورده ،
این دهشت را با خود کشان کشان می برد ،
فرتوتی را از یاد می برد و خود را به کوچه ای در اوج می زند،
غافل از این که می گذرد و تمام می شود .
اندوخته چیست ؟
چه حسابی برای خود گشوده ؟
با چه سرمایه ای ؟!
در اوج بودن در فانی کده تا به کی هوش را مدهوش می کند
و تاریکی را غالب و غایی !!!
من از خود چه بگویم که :
چه زود دیر می شود !
افسوس را ثمره است یا شعف را ؟
پیرمرد با خود این جملات را می گفت و در ذهنش تکرار می کرد . هیکل رنجور و ضعیفش را به زور از روی نیمکت پارک بلند کرد و با خود کشید . سوی نگاهش را به زحمتی فراوان از دنیای بی دغدغه ی کودکی کند و به سوی خروجی پارک متمرکز کرد که این راه پیمودنی است و همه روزی باید از این پارک خارج شوند.
کت قهوه ای اش را با دستانی نحیف مرتب کرد و به راه افتاد که اگر خود نمی خواست برود . . .
می بردنش !

پی نوشت :واقعا . . .
بالاخره طلسم شکسته شد و باز هم بالاخره وقت کردم . . .
یک روز خوب :
تحویل سال در شیراز
:سال نو مبارک:
در گشت و گذار خود در جزایر زیبا به یک تابلوی چشم نواز رسیدیم . ییهو توجهات عمو لاکی جلبید آن هم به طرز چشم قلنبه ناکی و این شروع یک حادثه بود .
در اتول نشسته بودیم در روز پنجم سفر قصد جزیره گردی به سرمان خطور کرد در خطوط جنوبی در جاده می راندیم که بعد از گذر و نظر از غار خربس به تابلویی به این نوشته رسیدیم که :

دل تو دلم نبود رسیدیم به جایگاهی که پر از لاک پشت بود اونم در حال زایمان !
رفتیم با توجه به فلش به سمت ساحل دیدیم ماشین ها پارکیده اند ما هم به پارک گاه ماشین رفتیم و سوال از مسوول تخم گذاری لاکی ها پرسیدیم جریان چیه ؟
با طمانینه ی خاص و اعتماد به نفسی که تا ایشون نباشین لاکی ها بدون اجازه آقا زایمان نمی کنند گفت که :
«الان موقع تخم گذاری لاکی هاست ولی شب٬ شما اگه می خواین برین ساعت ۸ شب بیاین»!!!!
وقت را غنیمت دانستیم با قایقی به جزیره ای کوچک در اواسط نیلی آب رفتیم . دیدن لاکی هایی در آب شناور که ذوق زدگیمون مضاعف شد وبعد شنا در زلال آب (به شوریش می ارزید .)
این جوری بود :

بعد از آن جا خروج شدیم و به حرکت ادامه دادیم تا جنگل حرا با قایق های فوق تندرو را از دست ندهیم .( سرعتش از لاکی در خشکی به وقت خواب زمستانی هم کم تر بود.) زیباییش را ببینید :

خلاصه برنامه ریزی کرده بودیم تا راس ساعت هشت به تخم گذار گاه لاکی ها برسیم . و تاریکی را شکافتیم و به آن مکان آشنا رسیدیم با اطمینان خاص به آن جا رسیدیم در نزدیکی محل مردی را وسط جاده بال بال زنان دیدیم که گفت چراغ ها خاموش٬ سرعت کم وسر و صدا فید . . .
نفس در سینه حبس شده بود به محل مد نظر رسیدیم و به سمت ساحل رفتیم که شخصی پریشان دوان دوان به سویمان آمد و گفت : کجا الان لاک پشت ها را فراری می دهید باید برید دکه و ثبت نام کنید ما هم نیست در هیجان بودیم سراسیمه به دکه رفتیم بعد از پرس و جو فهمیدیم که : اگه شب مهتابی باشه میان اونم شاید یکی !
قرار بر این بود گروه های ۱۵ نفره تشکیل شوند هر کدام به مدت دو دقیقه از محل زایمان لاک پشت
پی نوشت : چه آمدنی بود آن هم از نوع خیلی خاطره ای
چه مشعوفم از این که دوستای خوبی مثل شما دارم. در کل زمان خواب زمستانیم من را از یاد نبردین!

نظر بر اندامش افکند گویی نگاهش گیر کرده بود . هیچ وصفی را نمی توانست بیان کند و حتی به اشارت!
بویی مست کننده توانش را برده وهوشی برایش نمانده بود و مسخ شدگی را با تمام وجود وجدان می نمود .
دلش می خواست ساعت ها در این حالت بماند بدون دغدغه ها و هیاهو های روزمرگی !
شاید مات شدنش به لحظه نگذشت،و تمام آن شیرینی ها را به دست فراموشی سپرده بود.
زیبایی طبیعت با دامن سبز و ردای آبی شفاف وافشونی موهایش با نسیم دل انگیز که عطر بهار را به ارمغان دارد چشم هر بیننده و هوش هر عاقل را با خود می برد . چه چشم نواز !
خدایا بهار جاودانی را برای ما ارمغان قرار ده ! که :
دست از طلب ندارم . . .

پی نوشت :
من از خودم هیچی نمی دونم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

فقط به یاد آنانی که به خواب زمستانی رفته اند
و
دیر فهمیدند که زمستان شده است.




ای صبا گر به جوانان چمن بازرسی
خدمت ما برسان سرو وگل و ریحان را
گر چنین جلوه کند مغبچه باده فروش
خاکروب در میخانه کنم مژگان را
پی نوشت : نمی دونم اصلا دستم به قلم نمیاد و هر وقت اومدم که بنویسم حوصله ام نیومد . . .
ختم کلام این که رو مد نیستم
تو بیا تو عطف بنما افســــانه هـوا را
بر جاده هدایت باید قلم بگیرد راه تو از سر صبر
بیگانه را براند با صبر وبی شکایت
ای صبح٬ ای سفر مند
ای لعـل٬ ای ظـفر مند
تا شــام رخت تیره بر رنــجور اندامم نمـود
با تلخ لب خندی فلـــک صد جام در کامـم گشود
صبری است انتظارم عمری است بی قرارم
هر روز غافل تر شدیم
دامن ز عصیان تر شدیم
گفتی سر آید به راه
وز راه گم ره تر شدیم
ای داستان راستان من راستی گم کرده ام
از من صفا و راستی می خواستی گم کرده ام
ای عرش را گوهر بیا
وز انبیا برتر بیا
هم داستان فاطمه
چشم و دل حیدر بیا
طاووس پر بسته چرا ؟ فردوس را زیور بیا

پی نوشت : بچه ها بزرگ شدن٬ بزرگ ها پیر شدن و پیر ها مردند ولی ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم !

مدتی است در این فکرم که از خیلی چیز ها اگر بگذریم چه اتفاقی خواهد افتاد ؟ یعنی می رسیم به جایی که الآن هستیم . . . !
گفت و گو ها و روابط ما در ساعات مختلف چگونه است و چه تصمیم هایی خواهیم گرفت و چه طور تنظیم می شود که طرف مقابل هم خوشش بیاید و جواب سر بالا ندهد. (مثبت فکر کنید ها) می شه با یه سوال به جواب هایی برسیم (قبلا از همکاری شما کمال امتنان را دارم)![]()
*فرض کنید در حین رانندگی هستید ماشینی وحشیانه بعد از سبقت از سمت راست شما جلوی ماشینتان می پیچد . اعتراضتان رابا زدن یک بوق نشان می دهید. ماشین متوقف می شود و فرد به سمت شما می آید !![]()
![]()

الف – حالا شما چه احساسی پیدا می کنید ؟
ب- چه کار می کنید ؟
ج – برای این که جریان به خوبی ختم شود چه می کنید ؟

پی نوشت : یکی نیست به فاعل سوال (فاعل این جا نقش دستوری دارد !)بگوید خوب مواقعی که ما می خواهیم دهان طرف مقابل را جر بدهیم که نمی توانیم به او به او بگوییم :
عزیزم ، عمرم، الهی من قربون موهای سیخ سیخت بشم. لطفا اون دهانتو اون حوضچه ی بلورتو بده به من تا جسارتا از هم بگسلانمش .